شدم تنهاترین آدم روی کره زمین

من از یه قله ی خیلی بلند پرت شده بودم ته دره

یه غم خیلی بزرگ رو سینم بود که هیچ جوره نمیرفت از دلم

یه روز فکر میکردم خوشبخت ترین و عاشق ترین آدم روی زمینم

فکر میکردم پرم از احساس ،عشق ،آرامش ،شادی ،سلامتی ،انرژی ،پول ،رفاه ،حمایت و همه چیز

فکر میکردم رو زمین قدم برمیدارم تاشعاع چندمتریم به همه موجودات و زمین دارم انرژی میدم

تو اوج اوج  یهو به خودم اومدم دیدم یارم همسرم کسی که فکر میکردم بدون هم نمیتونیم نفس بکشیم، بهم خیانت کرد.

تو ۱۰ دقیقه از خونه ای که باهزار رویا ساخته بودیمش رفت.

تو ۵ساعت خونه زندگیم بار خاور شد و تو ۱۰ روز دقیقا تو روزی که ۵سال قبلش به عقد هم دراومده بودیم از هم جدا شدیم(مبعث)

من شدم تنهاترین آدم روی زمین

خونم روسرم خراب شده بود، تکیه گاهمو از دست داده بودم، بدهکار شده بودم و…

دیگه نه عاشق بودم نه پرانرژی

نه سالم بودم نه تو رفاه

حتی دیگه هیچ احساسی نداشتم

اون دختر پراحساس مرده بود و جسمش رو زمین راه میرفت

شده بودم یه شکست خورده ی بدهکار

تویه سالی که از رفتنش گذشته بود

خیلی تلاش کرده بودم که حالمو خوب کنم

هرهفته میرفتم مشاوره

ورزش میکردم و هرروز به خودم بیشتر میرسیدم

خودمو خیلی قوی و محکم نشون میدادم ولی از درون نابود بودم

تو آدمها،لباسها،بوها،غذاها،صداها،حتی تو آینه اون آدمو میدیدم

تااینکه دقیقا تو سالگرد رفتن همسر سابقم یه فرشته اومد و دست منو گرفت منو نشوند سر کلاس استاد فرازقورچیان.

روز اول تو کارگاه مات ومبهوت بودم

به اطرافم نگاه میکردم و میگفتم اینا کی‌اند اینجا؟ من اینجا بین این دیوونه ها چیکار میکنم؟ ولی مو به مو به حرفهای استاد گوش میدادم.

شب که رسیدم خونه یه حال عجیبی داشتم

موقع خواب حس میکردم هزار تا انگشت سمت منن

میدیدمشون

حس میکردم شدم ۱۰۰ تن و

یه نیرویی از سر اون انگشتا با تمام قوا منو هول میداد

واقعی میدیدم تمام اون انگشتهارو

حس میکردم که دارم بزور جسممو برمیگردونم تا پشتمو کنم به اون انگشتها ولی نشد

فردا صبح اولین نفری بود که تو کارگاه حضور داشتم

حتی وقتی واردشدم خدمتگزارها میگفتن خیلی زوده ونمیخواستن راهم بدن تو

کارگاه اول گذشت.

حس میکردم سبک شدم

بعداز یکسال تونسته بودم سوگواری واقعی کنم برای خودم برای زخمهام برای اون آدم رفته

خیلی خیلی خیلی سبک شدم

ولی انگار خیلی نفهمیدم داستان چیه یه حس کنجکاوی یه حسی مثل اینکه یه چیزی جا گذاشتم اونجا منو کشوند دوباره اونجا

ولی تو همون دو هفته انقدر تغییر کرده بودم که خواهرم هم همراهم اومد

و هی کارگاه اومدن من ادامه پیدا کرد

دیگه سعی میکردم هر هفته ای که برگزار میشه شرکت کنم

از ۲۵ آبان تا ۲تیر ۱۳ تا کارگاه برگزارشد ومن تو ۱۱تاش حضورداشتم

من اومدم کارگاه برای یه چیز دیگه اومده بودم از اون سوگ رها بشم

اومده بودم فراموش کنم گذشته رو اون زندگی رو اون آدم رو

ولی اونجا به خیلی چیزای دیگه رسیدم

من اونجا خودمو پیدا کردم

زندگی به من برگشت

من اونجا عاشق شدم

قلبم پرشد ازعشق خدا

من عاشق خدا وخودم و تک تک زخمهایی که خورده بودم شدم

اونجا فهمیدم چقدر ضعیف بودم و قدرت پیداکردم

اونجا فهمیدم چقدر فقیر بودم و ثروتمند شدم

اونجا فهمیدم اون آدم منو بدهکار نزاشته بود بره

فهمیدم چقدر بدهکارم به خودم

اصلا یادم رفته بود چقدر زخم خوردم تو تمام ۳۳سال زندگیم

اونجا یادم اومد چه بلاهایی سرخودم آورده بودم

یادم اومد چقدر زخم خوردم  چقدر زخم زدم

انگار حافظم برگشته بود

یه چیزایی یادم میومد که خودم شک میشدم از اینکه مگه میشه همچین چیزیو فراموش کرده باشم

فهمیدم چقدر تو انکارم

انقدری که حتی نمیتونم ببینم زخمامو

ولی حالا همه چی فرق کرده

من تک تک زخمهای فراموش شدم رو میبینم و عاشقشونم اونها منو رسوندن به اون‌کارگاه

منو رسوندن به خودم

حالا دنیا برام تغییرکرده

شدم یه آینه که همه رو در خودم میبینم

حالا دیگه زندگیم معنا پیداکرده

معنای زخمهامو میفهمم و بهشون عشق میدم

حالا دیگه از هیچ چیز ساده نمیگذرم مگر معنایی براش پیداکنم

من ته اون دره نورو دیدم

دستای خدارو دیدم که بسمتم دراز شده و صداشو میشنوم که هرلحظه میگه بیاعزیزم بسمت من بیا

میدونم خیل راه دارم میدونم خیلی مونده برسم و قله رو فتح کنم ولی هر روز برای خودم جشن میگیرم چون تومسیر فتح قله ی خودمم

من پرشدم از نور وعشق خدا

غم قلبم اروم گرفته و حالم خوبه

خدایاشکرت برای حضورت

برای دستهایی که هرلحظه باهر زخم به سمتم دراز بود و منِ ولگرد رهاش میکردم

دیگه رهاش نمیکنم من دیگه ولگرد نیستم.

غم و افسردگیم برطرف شد

ایمانم هزااااار برابرشد

روابطم با خانوادم وتمام اطرافیانم هزار برابر بهترشد

اعتماد خانوادم بهم خیلی زیادشده

جمله ها و حرفهایی از خانوادم میشنوم که تو تمام سالهای زندگیم آرزوشو داشتم و نشنیده بودم

دیگه عصبانی نیستم خشمگین نمیشم

بعد از ده سال اعتیاد به ماریجوآنا رو ترک کردم بطور کامل

کار پیداکردم تو جایی که خیلی دوست داشتم

سردرد های خیلی شدیدی داشتم که کامل برطرف شد

خیلی پرخواب بودم خیلی زیاد میخوابیدم

برطرف شد و سحرخیز شدم

گربم بشدت ترسو بود و مشگل ادراری داشت

نه تنها خوب شده و دیگه ادرار نمیکنه ترسش هم از بین رفته

بشدت ترس از مریضی داشتم و خوب شد

پدرم مشکوک به سرطان بود و طی ۱ماه من فقط کلر درونی کردم

برای خودش پدر مادرش تا میتونستم نامه نوشتم

و در آزمایش آخر هیچ اثری ازسرطان نبود

دایره ی دوستان و اطرافیانم کاملا تغییر کرده

نوع پوشش و ظاهرم عوض شده

پوستم بهترشده

نیروی و نیاز جنسی رو تو وجودم احساس نمیکنم

انرژی و فعالیتم چندبرابرشده.

دنیای بیرون آینه ی درون توست

سرنوشت شما توسط کسانی که شماروترک‌میکنند گره نخورده وماموریت اون ادمها تو زندگی ما تموم شده و اون ادم ها باید میرفتن .

آدمهای اضافی یکی یکی میرن حذف میشن تاسبک تر بشیم

خدا مارو ول نمیکنه

خدا مارو شرمنده میکنه

خدابدهکار نمیمونه

خدا سالهای ملخ خورده رو به ما برمیگردونه

خدا ثروتمندترینه و بزرگترین حامی ماست هروقت تمام حمایتت رو از دنیا قطع کنی و چشم انتظار حمایت ادمها و حمایت این دنیا نباشی و بشی حامی خودت خدا خودشو میرسونه و اون بزرگترین حامی ماست و بجز اون نیاز به حمایت کسی نداریم

باید پشت در دلمون محکم بایستیم و روحمونو به این دنیا نفروشیم

ما باید برگردیم هرجای مسیر که هستیم باید برگردیم و قدرتو بسپاریم بخدا

اگر وصل بشیم به خدا ارزشمند و باقدرت میشیم.

 

3 8 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از

0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
زهرا
2 ماه قبل

چه حس خوبی چقدر زیبا 😍

انیسه نخعی
2 ماه قبل

خیلی عالی بود خدا ما رو شرمنده نمیکنه 💞

آسیه
2 ماه قبل

دقیقا من هم در طول این دو سالی که افتخار شاگردی استاد رو پیدا کردم،تمام این حس‌ها رو تجربه کردم و امید به خدا دارم بزرگتر و قوی‌تر میشم

عاطفه
3 ماه قبل

داستان خیلی جالبی که یه اتفاق بد تبدیل شد به یه اتفاق بزرگ در زندگی

فاطمه فلاح
3 ماه قبل

بسیار عالی بود خدا سال‌های ملخ خورده رو جبران میکنه