ویژگی های یک ازدواج خودآگاه

ویژگی های یک ازدواج خودآگاه

ویژگی های یک ازدواج خودآگاه:

معمولاً در ازدواج و رابطه ی عاطفی، چگونگی هایی پیش می آید که به دنبال آن هستیم؛
چگونه یک ازدواج و رابطه ی موفق داشته باشیم؟
چگونه انتخابمان در رابطه و ازدواج، وابسته به الگوها و باورهای مخرب نباشد؟
چگونه در ازدواج، یک همسر واقعی باشیم؟
و….
در این مقاله قصد داریم به ویژگی های یک ازدواج خودآگاه بپردازیم.

سرفصل ها:

ده ویژگی یک ازدواج خودآگاه[ps2id id=’1′ target=”/]

1.در می یابید که ازدواج شما هدف و منظوری را دنبال می کند: که عبارت است از التیام و شفای زخم ها و جراحات دوران کودکی. به جای آن که تمامی توجه و حواس خود را معطوف نیازها و امیال ظاهری و سطحی کنید، می آموزید که مسائل و موضوع ها را ریشه ای تر و اساسی تر بنگرید، مسائل و موضوع هایی که همگی ریشه در گذشته و کودکی شما دارند.

هنگامی که با این دید عمیق و نافذ به ازدواجتان و رابطه ی خود نگاه می کنید، مراوده ها و تبادل های روزمره ی شما معنی و مفهوم بیشتری پیدا می کنند.
جنبه های گیج کننده و معماگونه ی رابطه تان قابل توضیح گشته و احساس تمرکز و کنترل بیشتری در رابطه ی خود خواهید داشت.

2.قادرید تا تصویر به مراتب دقیق تری از همسرتان ترسیم کنید. در ابتدای جذب شدنتان به او، او را با والدین خود یکی گرفته بودید. سپس بعد از آن، صفات و ویژگی های منفی خود را بر روی او فرافکنی کردید و بدین طریق اصل واقعیت وجودی او را هر چه بیشتر پوشیده و مبهم کردید. اما همین که به سمت ازدواج خودآگاه قدم برمی دارید، به تدریج دست از این توهمات برداشته و حقایق بیشتری از همسرتان را می بینید. بدین معنی که همسرتان را دیگر نه به چشم ناجی خود، بلکه به دیده ی یک انسان مجروح دیگر که برای التیام خود دست و پا می زند، خواهید دید.

3.مسئولیت ارتباط ها و مخابره کردن نیازها و خواسته های خود از همسرتان را شخصاً به عهده می گیرید. در ازدواج ناخودآگاه، هم چنان به این باور غلط چسبیده اید که همسرتان به طرزی اتوماتیک و خودکار، نیازهای شما را به درستی حدس خواهد زد. در ازدواج خودآگاه، این حقیقت را می پذیرید که به منظور درک متقابل، می بایستی که کانال های ارتباطی واضح و روشنی را با همسرتان خلق کنید.

4.در مراوده ها و تبادل های خود هدفمندتر می شوید. در یک ازدواج ناخودآگاه، تنها از خود عکس العمل نشان می دهید. به عبارت دیگر، تحریک پذیری تان بیشتر بوده و بدون فکر و نسنجیده نسبت به هرگونه محرکی از خود واکنش نشان می دهید. اجازه می دهید که پاسخ های ابتدایی و بدوی مغز کهنه، رفتار شما را در کنترل خود داشته باشند. در یک ازدواج خودآگاه، خود را آموزش می دهید تا به گونه ای سازنده تر رفتار کنید.

5.می آموزید که برای نیازها، آرزوها و خواسته های همسرتان به همان میزان که به نیازها، آرزوها و خواسته های خود بها می دهید، ارزش و بها قائل باشید. در ازدواج ناخوداگاه، پیش فرض شما بر این است که وظیفه ی همسرتان در زندگی با شما این است که به طرزی معجزه آسا، به نیازهای شما رسیدگی کند. در ازدواج خودآگاه، این دید خودشیفته گانه را رها کرده و میزان بیشتری از انرژی خود را در جهت برآورده کردن نیازهای همسرتان به جریان می اندازید.

6.بخش های تیره ی شخصیت خود(سایه) را در آغوش می کشید. در یک ازدواج خودآگاه، با روی باز بر این حقیقت که شما نیز به مانند هر کس دیگری، صفات و ویژگی های منفی دارید، صحه گذاشته و آن را می پذیرید.

همین که مسئولیت این بخش تیره و منفی از طبیعت خود را به عهده می گیرید، تمایل و گرایش شما به این که این صفات و ویژگی های منفی را بر روی همسرتان فرافکن کنید، کاهش می یابد. که این به نوبه ی خود، محیطی دوستانه تر و به دور از خصومت را برای شما و همسرتان می آفریند.

7.روش ها و تکنیک های جدیدی برای ارضاء نیازها و امیال اصلی خود می آموزید. در واقع خواسته هایتان را به شکل شفاف ابراز و بیان می کنید.

8.در خود، به جستجوی نیروها، قابلیت ها و توانایی هایی که فاقدشان هستید، می پردازید. یک دلیل آن که در ابتدا به همسرتان جذب شدید، آن بود که او نیروهات و توانایی هایی داشت که شما فاقدش بودید.بنابراین، بودن با همسرتان این تصور وهم گونه را بهش ما می داد که کامل و یکپارچه اید.

در یک ازدواج خودآگاه می آموزید که تنها راهی که می توانید تمامیت و وحدت وجود خود را باز بیابید، آن است که ویژگی ها و توانایی هایی که واجدشان نیستید را در خود به مرحله ی ظهور برسانید.

بر این میل و غریزه ی اصلی خود که مهربان تر، کامل تر، یک پارچه تر و در وحدت وجود با کل هستی باشید، وقوف بیشتری پیدا می کنید. به عنوان بخشی از طبیعت خدادادیتان، این قابلیت و توانایی را دارید که بی قید و شرط عشق بورزید و با دنیای اطراف خود احساس یگانگی و وحدت کنید. شرطی سازی های اجتماع، شرایط نامساعد کودکی، والدین نااگاه و تعلیم و تربیت خانوادگی نامطلوب و غیر ایده آل همگی دست به دست هم دادند تا تماس تان را با این بخش از خصوصیات و ویژگی های خود از دست بدهید. در یک ازدواج خودآگاه، شروع به بازشناسایی طبیعت اصلی و نخستین خود می نمایید.

9.مشکلات و مصائب خلق یک ازدواج خوب را به جان می خرید. در یک ازدواج ناخودآگاه، بر این باورید که تنها راه این که ازدواجی خوب و ایده آل را خلق کنید، آن است که همسری ایده ال انتخاب کنید. در یک ازدواج خودآگاه، متوجه این حقیقت می شوید که این شمایید که می بایستی همسری ایده ال باشید. همین که دید واقع بینانه تری به روابط عشقی پیدا می کنید، درمی یابید که یک ازدواج خوب مستلزم تعهد، انضباط و تمایل به رشد کردن و تغییر است. ازدواج خوب، مستلزم کار و تلاش سخت است.

 

همسر واقعی شدن چگونه است؟[ps2id id=’2′ target=”/]

همگی ما این خواسته ی قابل درک را داریم که به مانند بچه ها زندگی کنیم. نمی خواهیم زحمت بزرگ کردن گاو را تقبل کنیم و بعد آن را بدوشیم. در عوض، دوست داریم که سر میز بنشینیم و از کسی بخواهیم تا یک لیوان شیر خنک به دستمان بدهد. ما نمی خواهیم که دانه بکاریم و درخت رو بار بیاوریم، دوست داریم از در پشتی بیرون برویم و چند خوشه انگور آماده بچینیم.

این تفکر آرزومندانه، در ازدواج به اوج ظهور خود می رسد. ما نمی خواهیم مسئولیت برآورده کردن نیازهایمان را خود عهده دار شویم بلکه می خواهیم که عاشق یک ((ابر انسان)) شویم و به خوبی و خوشی به پای هم پیر شویم.

واژه ای که در روان شناسی به کار برده می شود برای توصیف گرایش ما به این که منشا یاس ها، سرخوردگی ها و هم چنین راه حل مشکلاتمان را در بیرون از خود جویا شویم، ((بیرونی کردن)) می باشد که دلیل و منشا بسیاری از نارضایتی ها و ناشادی های این جهان است.

مانعی که بر سر راه تغییراتی که می بایستی در خود ایجاد کنیم تا رابطه ی ارضاکننده تری داشته باشیم، وجود دارد، ترس ما از تغییر است. ترس از تغییر، یکی از ترس هایی است که ریشه در طبیعت انسان دارد. ما حتی هنگامی که دستخوش تغییری مثبت در زندگی می شویم، احساس نگرانی و اضطراب می کنیم.

تغییراتی از قبیل ؛ ترفیع شغلی گرفتن، نقل مکان به خانه ی جدید و یا رفتن به تعطیلات. آن چه که ما را از روزمرگی های راحت و حتی نه چندان راحتمان خارج کند، زنگ خطری را در مغز کهنه به صدا درمی آورد. در این مواقع، مغز کهنه ی ما آماده باش می دهد جایی که پا گذاشته ایم جزء ((حوزه ی استحفاظی)) ما ثبت نشده است و اذا ممکن است خطر در هر گوشه و کناری در کمین مان نشسته باشد.

من حتی شاهد این تمایل و گرایش در کودکان نیز بوده ام. تمایل به این که به همان راه های همیشگی و امتحان شده خود بچسبند. دوستی تعریف می کرد: هنگامی که دخترمان لی، دو سال و نیم سن داشت، برادر کوچک ترش، هانتر، دیگر در گهواره اش جا نمی شد، من و هلن دیدیم وقت آن شده است که برای لی یک تختخواب بزرگ تر در نظر بگیریم تا هانتر بتواند در گهواره ی او بخوابد.

((تختخواب بچه ای)) که مال او شد، در سمت بالا تا نیمه نرده ای به ارتفاع شش اینچ داشت تا بچه نصف شب به زمین نیفتد. نیمه پایینی تختخواب هیچ حفاظی نداشت. اولین صبحی که لی در تختخواب جدیدش بیدار شد، مثل همیشه مرا صدا می زد: ((بابایی!بابایی!)) به اتاقش رفتم و دیدم که روی زانوهایش ایستاده و در حالی که نرده را گرفته است، می گوید: ((بابایی منو بلند کن!)) درست به همان گونه ای که وقتی در گهواره قدیمیش که نرده ی آن دو فوت ارتفاع داشت، می خواست تا او را بلند کنم. از عجز و درماندگی او متعجب مانده بودم.

او می توانست به سادگی از روی نرده ی کوتاه تخت جدیدش پایین بیاید یا چند فوت آن طرف تر به پایین تختش، ان جایی که هیچ نرده ای نداشت برود و از آنجا خودش را به زمین برساند. با شوق و ذوق به او گفتم: ((لی، خودت می توانی به تنهایی و بدون کمک هیچ کس از تختخواب جدیدت پایین بیایی!))

در حالی که لب پاین خود را جلوه داده بود، گفت: ((نمی تونم، این جا گیر کردم.)) به او التماس کردم: ((لی، عزیزم این جا را نگاه کن.)) و با دستم، قسمت بدون حفاظ تختخواب را به او نشان دادم. ((می توانی از همین جا پایین بیایی)) همان جا روی زانوهایش خشکش زده بود. دست آخر هم مجبور شدم بروم توی تختش و به او نشان دهم که چگونه می تواند پایین بیاید. با تشویق من موفق شد تا پشت سرم بیاید و بر مقاومتش در مقابل تغییر غلبه کند و در نهایت از تخت پایین بیاید.

چند روز پیش، هنگامی که اخبار بعدازظهر را تماشا می کردم، شاهد یک نمونه فلج وحشتناک بودم که در رویارویی با تغییر(حتی تغییر مثبت) روی داده بود.
یک ایستگاه تلویزیون محلی، داستان پسربچه ی کوچکی را نقل می کرد که در سال 1982 متولد شده بود. سیستم ایمنی این پسربچه از بدو تولد به شدت ناقص بود و از همان لحظه تولد محکوم بود زندگی خود را در چادر استریل بگذراند. مادر و پدر از خودگذشته و فداکار او، هر روز کنار تختش حاضر بودند، اما به وسیله ی یک چادر پلاستیک از پسرشان جدا شده بودند و تنها راه ممکنی که به وسیله ی آن می توانستند فرزندشان را لمس کنند، پوشیدن دستکش های استریل و بلندی بود که به طور دائمی در داخل چادر تعبیه شده بود.

اندکی پس از جشن تولد پنج سالاگی این پسربچه، عمل پیوند استخوان او انجام پذیرفت و سیستم ایمنی او به حدی رشد کرد که به او اجازه دهد دنیای استریل خود را ترک کند. روزی که قرار بود او را از چادر استریلش که پنج ختنه ی او بود بیرون بیاورند، چادر پلاستیکی را باز کردند و مادر و پدرش که از خوشحالی سر از پا نمی شناختند، دست هایشان را بردند تا او را بگیرند.

این اولین بار بود که می توانستند بچه شان را بغل کنند یا ببوسند. اما با تعجب، همگی شاهد آن بودند که پسربچه که خیلی ترسیده بود خود را عقب کشید و گوشه ی چادر خود را جمع کرد. پدر و مادرش او را صدا می زدند اما او تکان نمی خورد.

بالاخره، پدرش مجبور شد تا ((چهار دست و پا)) به داخل چادر برود و او را بیرون بیاورد. همین که پسربچه ی کوچک به دور و اطراف نگاهی انداخت، شروع به گریه کرد. از آن جا که تمام زندگیش را در محیط سربسته ای به ابعاد هشت در ده فوت سپری کرده بود، اتاق می بایست که به نظرش غول آسا آمده باشد.

پدر و مادرش او را در آغوش کشیدند و او را بوسیدند تا به او اطمینان خاطر بدهند اما او به هیچ گونه تماس فیزیکی عادت نداشت و خود را عقب می کشید تا از آغوش پدر و ادرش فرار کند.

بخش پایانی داستان که چند روز بعد فیلم برداری شده بود، نشان می داد که چگونه پسربچه با زندگی در دنیای خارج، خو کرده است. اما روزی که او را آزاد کردند، به طور کامل واضح بود که ترسش از ((رویارویی با ناشناخته))، به مراتب از میل و اشتیاق او برای کشف دنیای خارج بیشتر بود.

آن پسر کوچک، به مدت پنج سال داخل یک حباب زندگی کرده بود. زن و شوهرهایی که برای درمان مراجعه می کنند، دو، ده، بیست و یا حتی چهل سال در درون رابطه ای محدود کننده و فاقد رشد زندگی کرده اند. ب

ا سال های زیادی که روی رفتارهای عادت گونه ی خود صرف کرده اند، کاملاً طبیعی است که نسبت به تغییر، بی میلی و اکراه نشان دهند. چرا که نه تنها از آنان می خواهیم که استرس و نگرانی آموختن سبک جدیدی از مهارت های ارتباطی را تحمل کنند، بلکه رو در روی درد، رنج و ترسی که به مدت چندین دهه در درون آنان تلنبار شده است، نیز بایستند. درد و رنجی که رفتار مختل آنان را از همان ابتدا رقم زده است.

 

نتیجه:
پس برای داشتن یک رابطه ی عاطفی سالم و همچنین یک ازدواج موفق لازم است در ابتدا نسبت به ویژگی های یک ازدواج خوداگاه، شناخت و آگاهی پیدا کنیم تا بتوانیم انتخاب آگاهانه و ناآگاهانه ی خود را از هم تمییز دهیم و هر آنچه ناخودآگاه در این باره پیش می رود را به حیطه ی خودآگاه بیاوریم.

نکته ی دیگری که در اینجا لازم است بدانیم این است که ازدواج نیازمند تعهد، نظم و مسئولیت پذیری است و وابسته به شخص دیگری نیست یعنی اولویت با خود ماست و لازم است برای یک انتخاب آگاهانه و داشتن یک رابطه و ازدواج موفق، ترس از تغییر را کنار بگذاریم، بر مقاومت هایمان غلبه کنیم و شروع به تغییر خود کنیم.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest

7 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
fahimeh
fahimeh
2 سال قبل

خیلی عالی و مفید بود واقعا سپاسگذارم از تمام زحمات اقای قورچیان و گروه من حقیقی

Myself
Myself
پاسخ به  fahimeh
2 سال قبل

عالی بود، مخصوصا نکاتی که درمورد پذیرش فرافکنی و درمورد تحمل رنج رابطه عاطفی مطرح شده بود.

Yalda
Yalda
3 سال قبل

خیلی خوب بود. ممنون از وقتی که میگذارید.

Yasamanyoonesi
Yasamanyoonesi
3 سال قبل

واقعا مطالب عالي و مفيد هستند مرسي از شما🙏🏽

آرتا مهدوی
آرتا مهدوی
3 سال قبل

باسپاس ازشما.ممنونم بابت مطالب عالیتون

شهلا عبدی
شهلا عبدی
3 سال قبل

خیلی مفید بود سپاس