عزت نفس و فرهنگ

عزت نفس و فرهنگ

عزت نفس و فرهنگ

وقتی در حال سفر به شهرهای مختلف بودم به این موضوع می رسیدم که عزت نفس در آدمیان هر شهر متفاوت و گاهی هم یکسان است.
در واقع زمانی که مبحث عزت نفس را در فرهنگ مورد بررسی قرار می دهیم، این سوالات پیش می آید که آیا نیاز به عزت نفس، فرهنگی است؟ نقش فرهنگ در عزت نفس چیست؟

و….

در این مقاله قصد داریم به موضوع عزت نفس و فرهنگ بپردازیم.

سرفصل ها:

نقش فرهنگ در عزت نفس

 آیا نیاز به عزت نفس، فرهنگی است

فراگیر بودن مباحث عزت نفس

 نفوذ فرهنگ

 

 نقش فرهنگ در عزت نفس

عزت نفس از یک سو روی فرهنگ اثر می گذارد و از سوی دیگر، خود تحت تاثیر شرایط فرهنگی قرار می گیرد.
اجازه بدهید با خود عزت نفس شروع کنیم. عزت نفس موضوعی نیست که در همه ی فرهنگ ها مورد توجه باشد.

در قرون میانه، فردیت جایگاه امروز خود را نداشت. ذهن در محدوده ی قبیله مطرح بود. هر کس در یک نظم اجتماعی مجزا و منحصر به خود متولد می شد. به مفهومی، انتخاب شغل هم بر عهده ی شخص نبود. هر شخصی، کشاورز، شوالیه یا هر شغل دیگر به دنیا می آمد یا زن یکی از اینها می شد.

احساس امنیت خاطر اشخاص نه از موفقیت ها و دستاوردهای آنان بلکه از این که خود را بخشی پیوسته از یک نظم طبیعی می دید نشات می گرفت.

فرض هم بر این بود که خداوند درباره ی مشاغل هر کس تصمیم گیری کرده است. هر کس با توجه به سنت و رسم و رسوم خود زندگی می کرد. رقابت بسیار اندک بود، درست به همان شکل که آزادی اقتصادی هم زیاد نبود. البته آزادی های دیگر هم محدود بود. در محیطی با این اوصاف که ذهن فرصتی برای ابراز وجود و اندیشه ی مستقل ندارد عزت نفس نمی تواند از طریق سازگاری های اقتصادی حاصل شود.

در قرون وسطی و سال های تاریک، کسی به ابراز وجود کردن بها نمی داد؛ فردیت را نمی شناخت، مسئولیت در قبال خود بی مفهوم بود، حقوق انسان معنا و مفهومی نداشت. نو آوری سبکی برای زندگی نبود به عبارتی عزت نفس هم معنایی نداشت.

رابطه ی میان ذهن، هوش، فراست و خلاقیت با بقا مشخص نبود و اینها در عزت نفس جایی برای خود نداشتند.

برداشت ما از شخص یا فرد به عنوان یک واحد مستقل و تصمیم گیرنده که می تواند مستقلاً فکر کند و در قبال کارهایش قبول مسئولیت کند تحت تاثیر سلسله تحولاتی صورت خارجی پیدا کرد: رنسانس در قرن پانزدهم، تحول در قرن شانزدهم و دوران روشنگری در قرن هیجده دو نتیجه حاصل از این تحولات یکی انقلاب صنعتی و دیگری شکل گیری نظام سرمایه داری بود.

عزت نفس به شکلی که ما امروزه از آن برداشت می کنیم ریشه در فرهنگی دارد که بعد از رنسانس حاکم شد و فردیت برای نخستین بار مدنظر قرار گرفت. این مطلبی است که در مورد سایر ایده آل های امروزی ما نیز مصداق دارد که از جمله می توان به آزادی ازدواج به خاطر عشق، باور به حق و پیگرد خوشبختی اشاره کرد.

تا همین چندی پیش ارزش ها بیشتر غربی به حساب می آمدند، آمریکایی بودند. اما حالا بسیاری از فرهنگ های جهان آن را پذیرفته اند. این ارزش ها منعکس کننده ی نیازهای انسانی هستند. اما عزت نفس به عنوان یک حقیقت روان شناختی هزاران سال قبل از آن که به عنوان یک ایده مطرح شود در آگاهی انسان وجود داشته است. حالا که این مفهوم از لاک بیرون آمده و برملا گردیده وظیفه ی ماست که آن را درک کنیم.

 

 نقش فرهنگ در عزت نفس

 آیا نیاز به عزت نفس، فرهنگی است

همه انسان ها، بدون توجه به این که در چه رسم و رسوم زندگی می کنند، و بدون توجه به این که با چه ارزش هایی رو به رو هستند مجبورند برای ارضای نیازها و خواسته هایشان اقدام کنند. اما همه ی انسان ها به احساس صلاحیت و شایستگی (احساس خودتوانمندی) برای رسیدن به احساس امنیت خاطر احتیاج دارند. بدون آن نمی توانند به درستی واکنش نشان دهند.

ما همیشه و خود به خود، خود را شایسته ی عشق، احترام و سعادت نمی دانیم. با این حال همه ی انسان ها اگر می خواهند به درستی از خود مراقبت و به خود توجه کنند باید خود را انسانی ارزشمند بدانند و صاحب حرمت نفس و عزت نفس باشند.

نیاز به عزت نفس در طبیعت انسان وجود دارد، چیزی نیست که ساخته و پرداخته ی غرب و شرق باشد.

فراگیر بودن مباحث عزت نفس

زندگی آگاهانه

داشتن آگاهی برای تطبیق دادن خود با شرایط مختلف ضرورت دارد. بقاء، رفاه و سازگار شدن ماهرانه، بستگی به توانایی ما در فکر کردن دارد. به عبارت دیگر باید بتوانیم به درستی از ذهن خود استفاده کنیم.

در هر کاری که درگیر باشیم، پهن کردن تور ماهیگیری یا طراحی کامپیوتر، دنبال کردن حیوانات وحشی یا کشیدن نقشه ی یک آسمان خراش می توانیم از آگاهی بیشتر یا کمتری استفاده کنیم. انسان می تواند دیدن یا ندیدن را انتخاب کند. اما حقیقت، حقیقت است و با بسته شدن چشم انسان از بین نمی رود. هر چه شخص از آگاهی بیشتری در کارش استفاده کند، موثرتر عمل می کند و مسلط تر می شود و به همین اندازه موفق تر ظاهر می گردد.

ریشه های نیاز به عزت نفس حالت بیولوژیایی دارد، به بقای انسان و عملکرد موثر و ادامه دار او کمک می کند.

در هر زمینه ای که آگاهی مورد نیاز باشد اقدام آگاهانه به عزت نفس اضافه می کند. اهمیت زندگی آگاهانه نه در فرهنگ بلکه ریشه در حقیقت دارد.

 

خودپذیری

وقتی اشخاص تجربه ی خود را منکر می شوند، وقتی افکار، احساسات یا رفتارشان را رد می کنند در واقع می خواهند از خود حمایت کرده باشند. می خواهند از برداشتی که در قبال خود دارند دفاع کنند. هدف، خدمت به عزت نفس است اما نتیجه ی کار این است که به عزت نفس خدشه وارد می شود.

عزت نفس مستلزم خودپذیری است و در نتیجه رد کردن خود، کاری صورت نمی دهد. این مطلبی است که در هر فرهنگی صدق می کند. مثلاً یک جامعه ی استبدادی ممکن است اشخاص را به نفی زندگی درونی خود مجبور کند.

این هرگز به معنای رد خودپذیری و مورد استفاده نبودن آن در این فرهنگ نیست. به جای آن معنایش این است که برخی از فرهنگ ها از ارزش هایی استفاده می کنند که به رفاه و حال خوش انسان ها کمک نمی کند.

فرهنگ ها در زمینه های روان شناسی به یک اندازه به اعضای خود خدمت نمی کنند.

مسئولیت در قبال خود

کسی که در قبال خود قبول مسئولیت نمی کند، نمی تواند به خوبی با چالش های زندگی برخورد کند. کسی که برای رسیدن به امیال و خواسته های خود قبول مسئولیت نمی کند، به احساس باور نمی رسد. مسئولیت در قبال خود برای رسیدن به احساس قدرت و توانمندی ضرورت دارد.

وقتی برای رسیدن به موفقیت، تساوی خوشبختی یا عزت نفس به دیگران متکی می شویم کنترل بر زندگیمان را از دست می دهیم. در هیچ محیط اجتماعی نیست که این موضوع در آن صدق نکند. البته همه ی فرهنگ ها برای قبول مسئولیت در قبال خود، ارزش واحد و یکسان قائل نیستند.

کسی که در قبال خود قبول مسئولیت می کند در کارهای گروهی، فعالیت های گروهی و نظایر آن موفق تر ظاهر می شود. این اشخاص معمولاً وابسته نیستند، سلطه جویی هم نمی کنند.

قبول مسئولیت در قبال خود هرگز بدین معنی نیست که شخص همه ی کارها را شخصاً انجام دهد بلکه بدین معناست که وقتی با دیگران کار می کند بار وظایفش را مشخصاً به دوش بکشد. آیا نمی توان گفت جامعه ای که افرادش از این مهم بی بهره اند، موفق تر ظاهر می شود؟

 

فراگیر بودن مباحث عزت نفس

ابراز وجود

ابراز وجود کردن یعنی توجه داشتن به نیازها، خواسته ها، ارزش ها و داوری ها و ابراز آنها در واقعیت. همه ی فرهنگ ها به یک اندازه به ابراز وجود بها نمی دهند. از آن گذشته طرز ابراز وجود کردن نیز از فرهنگی تا فرهنگ دیگر تفاوت می کند.

برای مثال در هر فرهنگ کلمات و لحن صدای متفاوتی برای ابراز وجود کردن مورد استفاده قرار می گیرد. اما اگر ابراز وجود کردن مسدود و سرکوب شود، خلاقیت با دشواری رو به رو می گردد، فردیت، دشواری پیدا می کند و در نتیجه از میزان عزت نفس کاسته می شود.

هر چه یک فرهنگ، ابراز وجود اشخاص و اعضای خود را محدودتر کند، خلاقیت در آن سرزمین محدودتر می شود و عزت نفس کاهش می یابد. ابراز وجود کردن اقدامی طبیعی و سرکوب خویشتن، اقدامی غیرطبیعی است.

زندگی هدفمند

گاه از زندگی هدفمند، برداشت اشتباه می کنند. بسیاری گمان می کنند که زندگی هدفمند یعنی آن که تنها به یک هدف غایی فکر شود و سایر اهداف متوسط و جزئی کنار گذاشته شوند.

هدف می تواند تنها در هدف های کاری خلاصه نشود. بزرگ کردن فرزندان و یا قبل از آن تشکیل خانواده، لذت بردن از زندگی زناشویی، داشتن یک سرگرمی، مطالعه کردن و بسیاری از موارد و مقولات دیگر می توانند هدف های زندگی ما باشند.

انسجام شخصی

منظور داشتن اصول اخلاقی و پایبند باقی ماندن به آنهاست. بدین معناست که بر سر حرف و قول و قرار خود بایستیم و به عهد خود پایدار باقی بمانیم. پایبندی به عهد و پیمان درهمه ی فرهنگ ها، اصلی پذیرفته شده است.

توجه به عزت نفس موضوعی شخصی است و ارتباطی با دیگران ندارد. عزت نفس موضوعی در ارتباط با خود و در ارتباط با واقعیت هاست.

 

انسجام شخصی

نفوذ فرهنگ

هر جامعه ای برای خود ارزش ها، باورها و فرضیه هایی دارد. اینها بی آن که صراحتاً به زبان آورده شوند بخشی از فضای انسانی جامعه را می سازند.
می توان گفت که همه ی اشخاص دارای یک ذهن ناهشیار فرهنگی هستند. هر فرد درباره ی طبیعت، حقیقت، انسان ها، روابط میان زن و مرد و خوب و بد، برداشت هایی از آن خود دارد که این برداشت ها با جنبه های تاریخی و مکانی در ارتباط هستند.

البته منظورم این نیست که میان مردمی که در یک محدوده فرهنگی زندگی می کنند اختلافی وجود ندارد. این را هم نمی گویم کسی در ضمیر هوشیار خود به این ارزش ها واقف نیست و یا با آنها برخورد نمی کند.

اما می گویم که دست کم برخی از این باورها در روان مردم هر جامعه وجود دارد و لزوماً اشخاص در ضمیر خودآگاهشان از آن مطلع نیستند. مثلاً واقعیتی است که در تمام جوامعی که می شناسیم زن ها را در مقایسه با مردها دست کم می گیرند و به آنها به دیده ی کمتری نگاه می کنند.

تقریباً در تمام دنیا و در تمام اعصاری که پشت سر گذاشته ایم، به زن ها تلقین کرده اند که کمتر از مردها هستند. بسیاری از ادیان و مذاهب هم به کمتری زن اشاره می کنند. در آیین مسیحیت آمده است که رابطه ی زن با مرد باید مانند رابطه ی خدا با مرد باشد. اطاعت زن از مرد برای زن در حکم تقوی به حساب می آید.

روزی با زنی که یکی از مراجعین بود در حال صحبت بودم و به یکی از رفتارها و انتظارات قرون وسطی از زنان اشاره کردم. زن مزبور در حالی که چهره غمگینی به خود گرفته بود گفت: (حتماً شوخیمی کنید، یک شنبه ی گذشته کشیش هم همین توصیه را می کرد.

روز دوشنبه شوهرم هم به همین موضوع اشاره کرد.) وقتی شوهر این زن در جریان صحبت ما قرار گرفت مانع از آن شد که زنش به برنامه روان درمانی خود ادامه دهد.

آیا کسی تردیدی دارد که این برداشت و توقع از زنان چقدر به روحیه و برداشت آنها از خود آسیب زده است؟ حتی میان زنان امروزی که خود را آزاد و رها می پندارند، نشانه هایی از این باور به چشم می خورد.

اما مردها هم با دشواری دیگری رو به رو هستند که به عزت نفسشان لطمه می زند. تقریباً در تمام جوامع یکی از ارزش هایی که برای مردان در نظر گرفته می شود این است که آنها را نان آور خانواده در نظر می گیرند.

به مرد نقش تامین کننده ی معیشت خانواده را داده اند. از این رو وقتی که بیرون کار می کند در اثر بحران اقتصادی شغلش را از دست می دهد اتفاق قابل ملاحظه ای رخ می دهد. زن شغل از دست داده، بعید است که اقدام به خودکشی کند، اما اگر مردی شغلش را از دست بدهد، همراه شغل، عزت نفسش را هم از دست می دهد.

ممکن است کسی بگوید که به شکلی می توان عزت نفس را با کسب درآمد مرتبط دانست. آیا توانایی زندگی کردن ضروری نیست؟ در این مورد می توان دست کم به دو نکته اشاره کرد. اول این که اگر کسی به خاطر انتخاب ها و سیاست هایش نتواند در زندگی اش کسب درآمد بکند.

رفتارهای نا آگاهانه، انفعالی و عدم احساس مسئولیت، این ناتوانی روی عزت نفسش اثر می گذارد. اما اگر ناتوانی در کسب معیشت ناشی از عواملی باشند که شخص بر آنها اختیاری نداشته باشد، عواملی نظیر رکود اقتصادی، در این صورت سرزنش کردن خود هرگز درست نیست.

عزت نفس با مواردی که با اراده ی ما در ارتباط باشد سر و کار دارد. دوم، این که توجه داشته باشید که معمولا توانایی کسب درآمد مطرح نیست، مهم این است که شخص یک تامین کننده ی خوب باشد. برای مردها مهم این است که تا چه اندازه می توانند دیگران را تامین کنند.

خودپذیری مستلزم آن است که به اندیشه، احساسات و یا رفتاری که تعادل ما را به هم می ریزد توجه داشته باشیم. قبول مسئولیت در قبال خود، ما را مجبور می کند تا با موضوع تنهایی خود، رو به رو شویم. ابراز وجود کردن به این معناست که تن به خطر بدهیم و خودمان باشیم.

داشتن زندگی هدفمند ما را از حالت انفعالی بیرون می آورد، سببی است تا با مسائل زندگی رو به رو شویم. رسیدن به انسجام بدین معناست که ارزش های خود را انتخاب کنیم و پایبند به آنها باقی بمانیم.

با یک حساب سرانگشتی و اگر درست فکر کنیم می بینیم که اشخاص با عزت نفس در مقایسه با کسانی که فاقد عزت نفس هستند خوشبخت ترند. عزت نفس بهترین نشانه ی میزان سعادت و خوشبختی است. اما در کوتاه مدت، رسیدن به عزت نفس مستلزم تلاش و قبول مرارت است. رسیدن به تعالی ایجاب می کند که این مرارت موقتی را بپذیریم.

میل به احتراز از ناراحتی کاملاً طبیعی است و به خودی خود چیز بدی نیست. اما اگر در جریان این احتراز از واقعیت های دنیا فاصله بگیریم و اگر این احتراز مانع از آن شود که اقدامات ضروری را انجام دهیم با تراژدی رو به رو می شویم.

موضوع از این قرار است: به آن چیزهایی که باید نگاه کنیم، نگاه نمی کنیم، به این دلیل که می خواهیم از رنج و تالم احتراز کرده باشیم. بعد، این احتراز ما را با مسائل جدی تری رو به رو می سازد. به این مسائل هم نمی پردازیم، به این دلیل که می خواهیم از ناراحتی های مربوط به آن دوری جسته باشیم.

این خودداری جدید مجدداً مسائلی ایجاد می کند که از پرداختن به آن احتراز می کنیم و غیره و غیره، لایه های اجتناب روی یکدیگر انباشته می شوند و رنج و ناراحتی بر هم اضافه می شوند. این شرایطی است که اغلب بالغ ها با آن رو به رو هستند.

اما برای برخورد با این شرایط چه می توانیم بکنیم؟ قبل از هر چیز باید به این نتیجه برسیم که سعادت و خوشبختی ما مهم تر از ناراحتی های کوتاه مدت و تالمات موقتی است. قدم های کوچکی برمی داریم تا آگاه تر شویم، به خودپذیری برسیم، رفتار مسئولانه داشته باشیم. می بینیم وقتی این کار را می کنیم خودمان را بیشتر دوست می داریم.

احساس بهتر در قبال خود شرایطی را ایجاب می کند که بخواهیم قدم های بعدی را برداریم. با خود و دیگران صادق تر می شویم. عزت نفس افزایش می یابد. ماموریت های جدی تری را پذیرا می شویم. احساس توانمندی بیشتری می کنیم. حالا برخورد با احساسات ناراحت کننده ساده تر می شود، بهتر می توانیم با موفقیت های تهدیدآمیز رو به رو شویم.

احساس می کنیم تواناتر شده ایم، ابزاری داریم که می توانیم به کمک آن با مشکلات برخورد کنیم. در نتیجه بیش از گذشته ابراز وجود می کنیم. احساس می کنیم که قوی تر شده ایم، روحیه مان بهترمی شود.

حالا وقتی از موضع قدرت نگاه می کنیم با مسائل و مشکلات برخورد واقع بینانه تری پیدا می کنیم. البته ممکن است که ترس از درد و ناراحتی برای همیشه و به طور کامل ما را رها نکند. اما از شدت آنها به مقدار زیاد کاسته می شود. حالا داشتن ارزش و پایبندی به تعهدات و قول و قرارها به قدر گذشته دشوار نیستند. ما را تهدید نمی کنند، طبیعی تر به نظر می رسند.

اگر قرار می شد کسی به مداومت و پشتکار نیازی نداشته باشد، همه می توانستند دارای حرمت نفس باشند. اما زندگی بدون تلاش، بدون مبارزه و بدون تحمل درد و رنج رویایی کودکانه است.

البته اگر بتوان واقع بینانه و بی آن که به کسی آسیب وارد شود از تلاش و تالم احتراز کرد، باید به این کار تن داد. رسیدن به رشد و تعالی تا حد امکان باید بدون رنج و درد تحقق پیدا کند.

اما همیشه، به اراده نیاز داریم. به استقامت نیاز داریم، به شجاعت نیاز داریم. نیروی مورد نیاز همه ی اینها تنها از داشتن عشق به زندگی خود تامین می شود. این عشق شروع فضیلت است، وسیله ای برای تحقق آرزوهای ماست؛ نیرویی است که به ارکان عزت نفس توان حرکت می دهد.

 

نفوذ فرهنگ

نتیجه:
پس نیاز به عزت نفس در طبیعت انسان وجود دارد، چیزی نیست که ساخته و پرداخته ی غرب و شرق باشد یا به طور کامل وابسته به فرهنگ باشد. یعنی عزت نفس گاهی می تواند وابسته به فرهنگ باشد و گاهاً می تواند جدا از فرهنگ باشد.

پس عوامل فرهنگی را در نظر بگیریم اما نسبت به آنها متعصب نباشیم تا بتوانیم عزت نفس خود را افزایش دهیم و در صدد بازسازی آن برآییم.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از

27 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فرهاد
6 ماه قبل

🌸

رضا
6 ماه قبل

لذت بردم از مقاله خوبتون

راضیه
6 ماه قبل

خسته نباشید🌸

فاطمه
6 ماه قبل

ممنون ازشما

احمد
6 ماه قبل

انسجام شخصیو چقدر خوب توضیح دادین